تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 3:17 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove

چه لذتی بالاتر از اینکه اسمت قسم راست یک نفر باشه

 

 

هیچ کجا…

جز خواب روی بازوهای مردانه ات ،امنیت را معنا نمیکند

برایم…

خواب در بازوان مردانه ات

بهترین آرامش دنیا برای من است

بگذار حسودان هر چه دلشان میخواهد بگویند



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 11:9 قبل از ظهر | نویسنده : i&mylove

بنام خدای همه عاشقا

سلام.امروز امدم در باره عروسیمون مطلب بزارم...

قرار شده بود که عروسیمون روز 17مهر ماه باشه.منو اقایی و مامانش باهم رفتیم تالار تا نوبت بزنیم ولی گفت که اون روز نوبت یکی دیگس خیلی ناراحت شدم اخه میدونید که 17تولد اقاییه.بعد قرار گزاشتیم واسه25مهرماه...

یه هفته بعد یه نفر به اقایی زنگ زدو گفت ما همونیم که روز 17مهر نوبت گرفته بودیم ولی متاسفانه یه مشکلی پیش امده که باید عرئوسیموو بندازیم عقب.مام که خداخواسته سریع قبول کردیم...

روزا خیلی یواش میرفت هر شب منو اقایی روز شماری میکردیم واسه17مهر...هر سری که میرفتیم با هم بیرون یه سری وسایل عروسیمونو میگرفتیم.تا شد که رفتیم واس خرید کفش عروسیم که اقایی گفت بیا بریم کت و شروال هم ببینیم.باهم رفتیم چند جا دیدیم واقایی از یکی خیلی خوشش امدوچون کارت عابر بانک بابا دستمون بود مام کتو شروالشو خریدیم...بعدشم منم یه لباس عروس دیدم که هم قیمتش مناسب بودو هم قشنگ بود رو خریدیم وبایکم وسیله های دیگه برگشتیم خونه بابای اقایی اینا....

اخ که چشمتون روز بد نبینه یه کاری کردن باهامون که شبو تاصبح منو اقایی گریه کردیم....خیلی شبه بدی بود خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی...دوست داشتیم فقط بریم سر خونه زندگی خودمون...

روز به روز میگذشتو به تاریخ عروسی نزدیک شدیم.حالا دیگه همه چی رو نوبت زده بودیم فیلم بردار.تالار.ارایشگاه و...

قرار شد که هنابندونو خونه خالم بگیریم.چون خونه مامان اینا یکم کوچیک بود ومهمانا زیاد...خلاصه 25شهریور بود که جهیزیه رو بردیم خونه ای که منو اقایی انتخابش کردیم واجاره کردیمش...اون شب شبه خیلی خوبی بود...دیگه از اون روز ،روزا خیلی سریع گذشتو رسیدیم به هنا بندون....بعد ناهار رفتم ارایشگاهی که واسه زنه دوسته بابا بود تاساعت8حاضر شدم...لباسه اون شبم سرخ ابی بود خیلی قشنگ بود اونم منو اقایی باهم رفتیم گرفتیمش...یادش بخیر....

مراسم خیلی خیلی خوب برگذار شد ....شب ساعت 1ونیم بود فک کنم که با مامان اینا امدیم خونه ومحمد امد دنبالمو باهم رفتیم خونمون.

صبح عروسی...ساعت9رفتم ارایشگاه....یه ساعت بعدم ابجی اقایی امد...خلاصه تاساعت 6ونیم7بودکه کاره من تموم شد...خیلی قیافم عوض شده بود..از نظر خودم که خدایی خیلی خوب شده بودم...بعد اقایی امد دنبالم وباهم رفتیم خونه مامانم اینا...اونچا برامون قربونی کردنوباباومامان مارو زیر قران رد کردنو...

بعد اونجا رفتیم اتلیه...عکسامونم گرفتیمو رفتیم تالار شبه خیییییییییییییییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییییییلی خوبی بود...

اخر شب هم باز همه رفتیم خونه خاله اینا اونجام خوب بود بدنبود.

اخرشم که همه امدنو مارو تا خونه همراهی کردنوبعدشم خداحافظی.....

فرداش مامان زنگ زد گفت بریم اونجاصبحانه بخوریم .بعدشم رفتیم خونه اقایی اینا....بعداز ظهرشم خانومای فامیلم امدن خونمون ...یادش بخیر باهمه خوبی هاشو بدیاش گذشت....

الانم منو اقایی حدودا دوماهه که توی خونه خودمون به خوبی و خوشی داریم زندگی میکنیم اقایی شده اقای خونه وهر روز که میاد با دسته پر میادو منم شدم خانومه خونه واشپزی وخانه داریو......

 



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 2:8 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام به همه ی دوستای خوبم ببخشید خیلی وقته که بهتون سر نزدمو وبلاگمونو اپدیت نکردم امروز قصد دارم همه چیو از اول تا الان واسه همه توضیح بدم

بعد از اون همه اتفاقای قشنگ خوب(کسایی که اطلاع کامل ندارند به ارشیو مون یه سری بزنند اگه رمز داشت کامنت و ادرس بزارید تا براتون رمز پست هارو بزارم) بعداز یه سال و پنج ماه و یک روز نامزد بودن روز 93/7/17 عروسی کردیم الانم دارم از خونه خودمون این پست رو میذارم واقعا روزای خیلی خوب وقشنگی داریم  واسه درک کامل پست ها و مطالبمون حتما به ارشیو سربزنید ومطالب قبلیمونو بخونید.

واسه اطلاع و کامل به این صفحه برید کلیک کنید

جزئیات کامل عروسیمون بعدا سر فرصت براتون میذاریم فعلا بای

 


برچسب‌ها: عروسی

تاريخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 11:54 قبل از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام.سلام به همه ي دوستاي خوبي كه هميشه ناظرخوشبختي وشادي ما بودن امدم اينجا تا بازم بنويسم....من واقاي خوبم محمد امروز بيشترازديروزهاوفرداها عاشق وديونه ي هم هستيم.محمدم سربازيش به خوبي خوشي تموم شد وكمتراز يه ماه تويه كارخونه ي خيلي خوب مشغول به كارشد خدارو شكر.ويه خبرعالي ديگه اينكه ما قراره ايشالله مهرماه عروسيمونو بگيريم وبريم سرخونه زندگيمون....ويه خبر ديگه اينكه چند روز ديگه كم كم بايد يريم دنبال خونه بگرديم...واينكه قراره ماه بعد دوتايي باهم بريم مشهد واسه خريد عروسيمون....نميدونيد چقدخوشحالم...تازه چندروز پيش ايينه وشمدونمونم خريديم واقعاخيلي قشنگه...حالا بازم ميام اينجا واز كارامون بيشتر ميگم فقط دعاكنيدبرامون....



تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | 1:33 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم 

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ... 

صدایت را می شنوم ... 

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم، 

هر جا که باشی!......



تاريخ : شنبه چهاردهم دی 1392 | 12:27 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام یه سلام ویژه به دوست جونیا وازهمه مهم تر آقای خوب ومهربونم....

امروز سالگرد بهترین روزای زندگیمونه...دیشب اقاجونم پست بود...اخ یادش بخیر دوسال پیش...

چه روزایی رو داشتیم ها...واقعا پربود از شور وحال و خنده البته وصد البته که این روزا خیلی خیلی بهتر از اون روزاست ولی اون روزام خیلی باحال بود...دزدکی همدیگه رو دیدنو....

یادش بخیر...خدارو شکر میکنم که حالا بهم رسیدیم وبهترین زنوشوهر تودنیایم...خیلی دوستت دارم محمدم این روزو که تولد دوباره بود برامونو بهت از ته قلبم تبریک میگم....عاشقتم اقا جونم....



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 8:56 قبل از ظهر | نویسنده : i&mylove
تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه پنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

دوست دارم



تاريخ : دوشنبه سی و یکم تیر 1392 | 2:34 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام...سلام بعد از چندین وقت زیاد...امید واریم حال همتون خوبه خوب باشه...ماهم که خداروشکر خوبه خوبیم..راستی چه میکنید با ماه رمضون...

برا ماکه یکم سخته ولی خیلی خوبه بازم...محمدم سربازیه داره تند تند خدمتشو انجام میده تا زود تر عروسی کنیم...واسمون دعا کنید...منم که بیکار بیکار...نه از پارسال که همش سرکارو...خدایا شکرت بخاطر همه چی...



تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 5:59 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
بنام خدای هرچی عاشقه..

سلام.سلام بعد از چند وقت...(البته خیلی وقت)امیدوارم که حال همتون خوب باشه...

اوه راستی یه خبر خوب:


دیشب

خواهرزادم

کیاناجون

به دنیا

امد....وایی خدا نمیدونید چقدبامزس...کپی خواهرش کوثره...خیلی کوچیکه. فقط2کیلو و400وزنشه...

وایی خدا دلم براش تنگ شده با اینکه تازه از بیمارستان امدم...محمدجونمم مغازس..اقاییم این روزا خیلی خسته شده شب تاصبح در حال انجام خدمت سربازیشه ظهرم که اگه بتونه بیا میره مغازه باز شب ساعت10باید بره اونجا تا پست بده...توروخدا براش دعا کنید آقاییم خیلی لاغر شده خیلی داره روش فشار میاد واز دسته منم کاری بر نمیاد جز دعاکردن براش...میدونید چند وقته درسته حسابی اقاموندیدم....مثل مجردیامون شده....شاید فقط2یا3ساعت میتونیم پیشه هم باشیم...خداکنه دوباره کارش راحت بشه وبتونیم بیشتر کنار هم باشیم....

خوب ازاین به بعد بازم بیشتر میا اینجا چون امتحانامم داره کم کم تموم میشه...بازم میگم دعاکنید برامون...

فعلا...



تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 5:21 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام دوستان حالتون چطوره خوبید؟خوشید؟چه خبر؟ممنون ماهم خوبیم خوشیم هیچ خبر سلامتی زندگی متاهلی هم که داره خیلی خوش میگذره ؟ ایشالله همه به عشقشون برسن............. ببخشید دیر به دیر بهتون سرمیزنیم زندگی متاهلی انقد بهمون خوش میگذره که باور کنید وقتی واسه کارای دیگه نمیمونه.خب از سلام احوال پرسی بگذریم......

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ماهگرد یکی شدنمون مبارک

فردا 16 و ماهم 16 فروردین واسه ی همیشه پیوند یکی شدن بستیم این روز رو اول به خانومم و بعد به همه تبریک میگم امیدوارم روز به روز همه و ما خوشبختتر بشیم منکه با خانومم همیشه و هر لحظه خوشبختم و لحظه های قشنگیرو باهم میگذرونیم روز مادرم با یکم تاخیر تبریک میگیم

ازدواج تنها پیوند زمینی است که در آسمانها بسته میشود

پیوند زیبایمان مبارک باد

دیدم که به عرش شور و شوقی برپاست

     برپا گـــــر این بزم شعف، ذات خـــداست

    گفتــــــــــم به خِـــــــرد چه اتفاق افتاده

     گفتا که عروســی مادوتاست


برچسب‌ها: ازدواج, تبریک ازدواج, پیوند ازدواج

تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 4:52 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام به دوستای خوبم میخوام یکم از روز عقدمون بگم روز جمعه صبح قرار عقدمون بود و بعدش ناهارو ه جشن کوچیک این کلی بود و حالا میخوام واضح تر بگم چندروز قبلش من و خانومی باهم رفتیم دفترخونه و روز جمعه مورخ 16/01/92 رو برای عقد رزرو کردیم.خلاصه هرجور بود روز جمعه رسید و همه خونه آبجی بودیم تا ازاونجا بریم دفترخونه صبح که بیدارشدیم تا صبحانه خوردیم و به خودمون امدیم دیدیم ساعت نه شده حالا ما باید ساعت 11 قرار بود دفترخونه باشیم خلاصه هرچی عجله کردیم ولی بازم دیر به دفترخونه رسیدیم یعنی ساعت 11:30 همین وارد شدیم خطیب عقد روبه من گفت آقا داماد چرا دیر کردی منم گفتم اشکال نداره پیش میاد خلاصه ما رفتیم سر سفره و بعد یدفعه من و بیرون کردن منم با کمال تعجب رفتم بیرون بعد فهمیدن دلیل اینکار چیه آخه باید عروس قرآن بخونه بعد دوماد وارد بشه خلاصه عروس خانم قرآن میخوند و من وارد شدم ونشستم کنارش سر سفره.... ان نکاح وسنتی....آقا داماد وکیلم ؟ با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بلههههههههههههههه.....عروس خانم به مهرمعلومه آیا بنده وکیلم؟با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بلهههههههههههههههههههههه.....مبارک باشه  بعدش رفتیم خونه و پذیرایی و جشن ورقص من و انداختن وسط .... منم که رقص بلد نیستم خدایا چکارکنم یکم دست تکون دادم و بخودم یه تکون دادم.جای همتون خالی بود همچین من و خانومی باهم ست شده بودیم یه لباس عقد آبی و منم لباسم آبی روشن تر خیلی خوش گذشت و کلی عکس گرفتیم و اولین ناهار مشترکمون و باهم خوردیم خیلی خوب بود فقط این عکاس همه جا باهامون بود حتی موقع ناهار خوردن .....

خدایا شکرت که ماروبه هم رسوندی امیدوارم همه ی عاشقا به عشقشون برسن 

نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد

نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها

نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است



برچسب‌ها: عاشقانه ها, شعرعاشقانه, حرف های عاشقانه, ازدواج, عقد

تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | 8:44 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکر گذار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!




تاريخ : سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 | 10:26 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام اینجا اتاق من.منو اقاییم کنار هم نشستیم و داریم این مطلب رو براتون میذاریم.واقعا چقد خوبه که باهمیم از خدا میخوام همه عاشقا به عشقشون برسن...۳روز دیگه عقدمونه واقعا واقعا خوشحالیم...امروز سیزده بدرم واقعا خوش گذشت ، امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه  اولین سیزده بدری بود که من وعشقم باهم بودیم خیلی خیلی خوش گذشت بهترین لحظه های زندگی رو با خانومم دارم واقعا زندگی خیلی برام شیرین شده از وقتی که عشقم دیگه واسه من شده...آره واسه ی من... هم صبحه خوب هم بعدازظهره خوب هم شبه خوب ...یه زندگیه واقعا خوبو شیرینو بدون هیچ نگرانی...خدایا شکرت که بهترینارو به من دادی...


رونوشت:

سلام آرش جون داداش باورکن میخوام جوابتو بدم ولی ایمیلم بازنمیشه نظرهم که خصوصی میذاری هیچ آدرس وبلاگی هم که ازت ندارم یعنی فیلترشده متاسفانه (وب به این خوبی بگو آخه چرا فیلتربشه....)خب داداش ازاینکه برامون آرزوی خوشبختی کردی ازت ممنونم ایشالله توهم به همه ی آؤزوهای قشنگت برسی بازم ممنون...




تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 12:58 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
هیچ لحظه ای به اندازه ی لحظه های با تو بودن شیرین نیست

لحظه ی دیدن تو

لحظه ی تموم شدن دوری تو

لحظه ی عاشقانه ی من

لحظه ی گرفتن دستهای پر مهرت

لحظه ی با تو بودن

در کنار تو بودن

سلام...دیروز رفتیم واسه ازمایش...قراره فردا جوابشو بدن اگه خدا بخواد انشالله۱۵یا۱۶عقدمون باشه...

خدایا بازم شکرت که همه چی خودش جور شد... محمدم خیلی دوستت دارم..



تاريخ : پنجشنبه یکم فروردین 1392 | 12:54 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام...سلام بعد از چند روز.امروز۹۲.۱.۱روزه عیدو به همه دوستای خوبم تبریک میگم...ایشالله یه سال پر از برکتو مهربونی واسه همه باشه وایشالله همه به ارزوهای قشنگشون برسن...از خدامیخوام تموم نفرتا از دلا پاک بشه و بجاش دلامون پر بشه از مهربونی و لطف ومحبت...

۲۸ با مامان وابجی وزنداداش محمدم رفتم خونشون ...در حال آماده کردن سفره ناهار بودیم که محمدم امد...اوه کلی خوشحال شدیم ومنم یکم شکه چون همیشه اقایی ساعت ۲میومدولی اون روز ساعت ۱۲امده بود...به اقاییم متاسفانه واسه عید مرخصی نداده بودن...قراره تا۵عید تو پادگان باشه...وقتی گفت بغض تموم وجودمو گرفت...اصلا نمیتونستم حرف بزنم...به زور ناهارو خوردم...

وایی خدایا آقاییم چقد نقشه کشیده بود واسه عیدولی...

دیروز عیدکه شد فورا زنگ زد وعیدمونو تبریک گفت...الهی من فداش بشم...وایی چقد دلم براش تنگ شده...بدون محمدم حوصله رفتن به هیچ جا روندارم...

خدایا مواظبه اقام باش...خدایا فقط میسپارمش دسته خودت چون تو بهترینی...از بهترینم محافظت کن...