تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 2:8 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام به همه ی دوستای خوبم ببخشید خیلی وقته که بهتون سر نزدمو وبلاگمونو اپدیت نکردم امروز قصد دارم همه چیو از اول تا الان واسه همه توضیح بدم

بعد از اون همه اتفاقای قشنگ خوب(کسایی که اطلاع کامل ندارند به ارشیو مون یه سری بزنند اگه رمز داشت کامنت و ادرس بزارید تا براتون رمز پست هارو بزارم) بعداز یه سال و پنج ماه و یک روز نامزد بودن روز 93/7/17 عروسی کردیم الانم دارم از خونه خودمون این پست رو میذارم واقعا روزای خیلی خوب وقشنگی داریم  واسه درک کامل پست ها و مطالبمون حتما به ارشیو سربزنید ومطالب قبلیمونو بخونید.

واسه اطلاع و کامل به این صفحه برید کلیک کنید

جزئیات کامل عروسیمون بعدا سر فرصت براتون میذاریم فعلا بای

 


برچسب‌ها: عروسی

تاريخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 11:54 قبل از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام.سلام به همه ي دوستاي خوبي كه هميشه ناظرخوشبختي وشادي ما بودن امدم اينجا تا بازم بنويسم....من واقاي خوبم محمد امروز بيشترازديروزهاوفرداها عاشق وديونه ي هم هستيم.محمدم سربازيش به خوبي خوشي تموم شد وكمتراز يه ماه تويه كارخونه ي خيلي خوب مشغول به كارشد خدارو شكر.ويه خبرعالي ديگه اينكه ما قراره ايشالله مهرماه عروسيمونو بگيريم وبريم سرخونه زندگيمون....ويه خبر ديگه اينكه چند روز ديگه كم كم بايد يريم دنبال خونه بگرديم...واينكه قراره ماه بعد دوتايي باهم بريم مشهد واسه خريد عروسيمون....نميدونيد چقدخوشحالم...تازه چندروز پيش ايينه وشمدونمونم خريديم واقعاخيلي قشنگه...حالا بازم ميام اينجا واز كارامون بيشتر ميگم فقط دعاكنيدبرامون....



تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | 1:33 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم 

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ... 

صدایت را می شنوم ... 

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم، 

هر جا که باشی!......



تاريخ : شنبه چهاردهم دی 1392 | 12:27 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام یه سلام ویژه به دوست جونیا وازهمه مهم تر آقای خوب ومهربونم....

امروز سالگرد بهترین روزای زندگیمونه...دیشب اقاجونم پست بود...اخ یادش بخیر دوسال پیش...

چه روزایی رو داشتیم ها...واقعا پربود از شور وحال و خنده البته وصد البته که این روزا خیلی خیلی بهتر از اون روزاست ولی اون روزام خیلی باحال بود...دزدکی همدیگه رو دیدنو....

یادش بخیر...خدارو شکر میکنم که حالا بهم رسیدیم وبهترین زنوشوهر تودنیایم...خیلی دوستت دارم محمدم این روزو که تولد دوباره بود برامونو بهت از ته قلبم تبریک میگم....عاشقتم اقا جونم....



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 8:56 قبل از ظهر | نویسنده : i&mylove
تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه پنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

دوست دارم



تاريخ : دوشنبه سی و یکم تیر 1392 | 2:34 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام...سلام بعد از چندین وقت زیاد...امید واریم حال همتون خوبه خوب باشه...ماهم که خداروشکر خوبه خوبیم..راستی چه میکنید با ماه رمضون...

برا ماکه یکم سخته ولی خیلی خوبه بازم...محمدم سربازیه داره تند تند خدمتشو انجام میده تا زود تر عروسی کنیم...واسمون دعا کنید...منم که بیکار بیکار...نه از پارسال که همش سرکارو...خدایا شکرت بخاطر همه چی...



تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 5:59 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
بنام خدای هرچی عاشقه..

سلام.سلام بعد از چند وقت...(البته خیلی وقت)امیدوارم که حال همتون خوب باشه...

اوه راستی یه خبر خوب:


دیشب

خواهرزادم

کیاناجون

به دنیا

امد....وایی خدا نمیدونید چقدبامزس...کپی خواهرش کوثره...خیلی کوچیکه. فقط2کیلو و400وزنشه...

وایی خدا دلم براش تنگ شده با اینکه تازه از بیمارستان امدم...محمدجونمم مغازس..اقاییم این روزا خیلی خسته شده شب تاصبح در حال انجام خدمت سربازیشه ظهرم که اگه بتونه بیا میره مغازه باز شب ساعت10باید بره اونجا تا پست بده...توروخدا براش دعا کنید آقاییم خیلی لاغر شده خیلی داره روش فشار میاد واز دسته منم کاری بر نمیاد جز دعاکردن براش...میدونید چند وقته درسته حسابی اقاموندیدم....مثل مجردیامون شده....شاید فقط2یا3ساعت میتونیم پیشه هم باشیم...خداکنه دوباره کارش راحت بشه وبتونیم بیشتر کنار هم باشیم....

خوب ازاین به بعد بازم بیشتر میا اینجا چون امتحانامم داره کم کم تموم میشه...بازم میگم دعاکنید برامون...

فعلا...



تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 5:21 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام دوستان حالتون چطوره خوبید؟خوشید؟چه خبر؟ممنون ماهم خوبیم خوشیم هیچ خبر سلامتی زندگی متاهلی هم که داره خیلی خوش میگذره ؟ ایشالله همه به عشقشون برسن............. ببخشید دیر به دیر بهتون سرمیزنیم زندگی متاهلی انقد بهمون خوش میگذره که باور کنید وقتی واسه کارای دیگه نمیمونه.خب از سلام احوال پرسی بگذریم......

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ماهگرد یکی شدنمون مبارک

فردا 16 و ماهم 16 فروردین واسه ی همیشه پیوند یکی شدن بستیم این روز رو اول به خانومم و بعد به همه تبریک میگم امیدوارم روز به روز همه و ما خوشبختتر بشیم منکه با خانومم همیشه و هر لحظه خوشبختم و لحظه های قشنگیرو باهم میگذرونیم روز مادرم با یکم تاخیر تبریک میگیم

ازدواج تنها پیوند زمینی است که در آسمانها بسته میشود

پیوند زیبایمان مبارک باد

دیدم که به عرش شور و شوقی برپاست

     برپا گـــــر این بزم شعف، ذات خـــداست

    گفتــــــــــم به خِـــــــرد چه اتفاق افتاده

     گفتا که عروســی مادوتاست


برچسب‌ها: ازدواج, تبریک ازدواج, پیوند ازدواج

تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 4:52 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام به دوستای خوبم میخوام یکم از روز عقدمون بگم روز جمعه صبح قرار عقدمون بود و بعدش ناهارو ه جشن کوچیک این کلی بود و حالا میخوام واضح تر بگم چندروز قبلش من و خانومی باهم رفتیم دفترخونه و روز جمعه مورخ 16/01/92 رو برای عقد رزرو کردیم.خلاصه هرجور بود روز جمعه رسید و همه خونه آبجی بودیم تا ازاونجا بریم دفترخونه صبح که بیدارشدیم تا صبحانه خوردیم و به خودمون امدیم دیدیم ساعت نه شده حالا ما باید ساعت 11 قرار بود دفترخونه باشیم خلاصه هرچی عجله کردیم ولی بازم دیر به دفترخونه رسیدیم یعنی ساعت 11:30 همین وارد شدیم خطیب عقد روبه من گفت آقا داماد چرا دیر کردی منم گفتم اشکال نداره پیش میاد خلاصه ما رفتیم سر سفره و بعد یدفعه من و بیرون کردن منم با کمال تعجب رفتم بیرون بعد فهمیدن دلیل اینکار چیه آخه باید عروس قرآن بخونه بعد دوماد وارد بشه خلاصه عروس خانم قرآن میخوند و من وارد شدم ونشستم کنارش سر سفره.... ان نکاح وسنتی....آقا داماد وکیلم ؟ با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بلههههههههههههههه.....عروس خانم به مهرمعلومه آیا بنده وکیلم؟با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بلهههههههههههههههههههههه.....مبارک باشه  بعدش رفتیم خونه و پذیرایی و جشن ورقص من و انداختن وسط .... منم که رقص بلد نیستم خدایا چکارکنم یکم دست تکون دادم و بخودم یه تکون دادم.جای همتون خالی بود همچین من و خانومی باهم ست شده بودیم یه لباس عقد آبی و منم لباسم آبی روشن تر خیلی خوش گذشت و کلی عکس گرفتیم و اولین ناهار مشترکمون و باهم خوردیم خیلی خوب بود فقط این عکاس همه جا باهامون بود حتی موقع ناهار خوردن .....

خدایا شکرت که ماروبه هم رسوندی امیدوارم همه ی عاشقا به عشقشون برسن 

نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد

نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها

نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است



برچسب‌ها: عاشقانه ها, شعرعاشقانه, حرف های عاشقانه, ازدواج, عقد

تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | 8:44 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکر گذار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!




تاريخ : سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 | 10:26 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام اینجا اتاق من.منو اقاییم کنار هم نشستیم و داریم این مطلب رو براتون میذاریم.واقعا چقد خوبه که باهمیم از خدا میخوام همه عاشقا به عشقشون برسن...۳روز دیگه عقدمونه واقعا واقعا خوشحالیم...امروز سیزده بدرم واقعا خوش گذشت ، امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه  اولین سیزده بدری بود که من وعشقم باهم بودیم خیلی خیلی خوش گذشت بهترین لحظه های زندگی رو با خانومم دارم واقعا زندگی خیلی برام شیرین شده از وقتی که عشقم دیگه واسه من شده...آره واسه ی من... هم صبحه خوب هم بعدازظهره خوب هم شبه خوب ...یه زندگیه واقعا خوبو شیرینو بدون هیچ نگرانی...خدایا شکرت که بهترینارو به من دادی...


رونوشت:

سلام آرش جون داداش باورکن میخوام جوابتو بدم ولی ایمیلم بازنمیشه نظرهم که خصوصی میذاری هیچ آدرس وبلاگی هم که ازت ندارم یعنی فیلترشده متاسفانه (وب به این خوبی بگو آخه چرا فیلتربشه....)خب داداش ازاینکه برامون آرزوی خوشبختی کردی ازت ممنونم ایشالله توهم به همه ی آؤزوهای قشنگت برسی بازم ممنون...




تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 12:58 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
هیچ لحظه ای به اندازه ی لحظه های با تو بودن شیرین نیست

لحظه ی دیدن تو

لحظه ی تموم شدن دوری تو

لحظه ی عاشقانه ی من

لحظه ی گرفتن دستهای پر مهرت

لحظه ی با تو بودن

در کنار تو بودن

سلام...دیروز رفتیم واسه ازمایش...قراره فردا جوابشو بدن اگه خدا بخواد انشالله۱۵یا۱۶عقدمون باشه...

خدایا بازم شکرت که همه چی خودش جور شد... محمدم خیلی دوستت دارم..



تاريخ : پنجشنبه یکم فروردین 1392 | 12:54 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام...سلام بعد از چند روز.امروز۹۲.۱.۱روزه عیدو به همه دوستای خوبم تبریک میگم...ایشالله یه سال پر از برکتو مهربونی واسه همه باشه وایشالله همه به ارزوهای قشنگشون برسن...از خدامیخوام تموم نفرتا از دلا پاک بشه و بجاش دلامون پر بشه از مهربونی و لطف ومحبت...

۲۸ با مامان وابجی وزنداداش محمدم رفتم خونشون ...در حال آماده کردن سفره ناهار بودیم که محمدم امد...اوه کلی خوشحال شدیم ومنم یکم شکه چون همیشه اقایی ساعت ۲میومدولی اون روز ساعت ۱۲امده بود...به اقاییم متاسفانه واسه عید مرخصی نداده بودن...قراره تا۵عید تو پادگان باشه...وقتی گفت بغض تموم وجودمو گرفت...اصلا نمیتونستم حرف بزنم...به زور ناهارو خوردم...

وایی خدایا آقاییم چقد نقشه کشیده بود واسه عیدولی...

دیروز عیدکه شد فورا زنگ زد وعیدمونو تبریک گفت...الهی من فداش بشم...وایی چقد دلم براش تنگ شده...بدون محمدم حوصله رفتن به هیچ جا روندارم...

خدایا مواظبه اقام باش...خدایا فقط میسپارمش دسته خودت چون تو بهترینی...از بهترینم محافظت کن...



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 4:5 بعد از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام حالتون چطوره ماهم خوبیم خداروشکر همه چی داره همونجور که میخوایم پیش میره نمیدونید چقد خوشحالیم ازینکه داریم بهمدیگه میرسیم واقعا روزای جدید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییییی خوب و شیرین زندگیمون داره شروع میشه دیشب که از خونه خانومی اینا امدیم مگه خوابم میبرد نمیدونید انقد خوشحال بودم نمیتونستم بخوابم چشامو که میبستم تمام اتفاق ها و صحنه ها چهره ی همه میومد جلو چشام و با خودم میخندیدم وایییییییییی خانومی میخواست چاییرو بیاره یه شال سفید خوشگللم سرش بود منم یواشکی نگاش میکردم مث ماه بود خانومم شیرینی هم برام آورد که حسابی بهم چسبید ولی انقد گفتن تو باید دوتا بخوری نه یکی اصلا بخور نخور کردن کلی خجالت کشیدم خلاصه همونطور که خانومی هم گفتش قرار گذاشتیم برای آخر هفته که بله برون و ...... حالا بهتره فعلا خدافظی کنمو با خبرای جدید تر که آخر هفته اپ میشه دوباره خدمتتون برسیم پس فعلا....

خدایا شکرت که من و خانومی رو داری بهم میرسونی



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 9:5 قبل از ظهر | نویسنده : i&mylove
سلام...امروز با مامان رفتم یه شال چروک سفیدو خوشکل گرفتم .نیم ساعت بعد شام ساعت حدودا ۹آقام اینا امدن...منم همچنان پر از استرس.....تو اتاق نشستم تا مامان بیاد دنبالم وبرم سلام وخوش امد گویی بگم...وایی باورتون نمیشه محمدم خوشکلتر از همیشه کنار داداش بزرگش نشسته بود سر بزیر....

بعد از سلام رفتم و پیشه مادر شوهره ماهم نشستم....شاید باور نکنید ولی فرشتس...واقعا زنه خانم وفهمیده ومهربونیه...

خلاصه بابام اینا شروع کردن به تنظیم روز  عقدو  رسمو رسومات که مهریه چقد بشه واینا....

منم به مناسبته سال تولدمون که واسه منو آقاییم یکیه ۷۲تا شاخه گل سرخم اظافه کردم که آقا داداش بزرگشون گفتن که حکمش شلاقه....آخه داداشه اقایی دارن واسه حقوق میخونن وفک کنم ترم اخراش باشن...

خلاصه بعد از یکمی شوخی سر این قضیه بابام گفت که پنج شنبه ای که داره میاد نشون یعنی بله برونه خودمون واون طرفه عید بعد از ایام فاطمیه عقد....

خواهر شوهرمم که آرایشگره از اول تا اخر فک کنم در فکر این بود که چطوری میخواد این همه موصورتمو برداره....جاریه بزرگمم کنارش نشسته بودو فقط میخندید.....منم خجالتی....

خدایا بخاطره همه چی شکرت

خدایا شکرت که واقعا داری مارو بهم میرسونی...

خداییییییییییییییییییییا شکرت بخاطره همه چیز....

محمدم خیلی دوستت دارم....ایشالله بتونم تمام خوبی هاتو جبران کنم...گرچه خیلی زیاده....

محمدم فقط واسه خودمی....عاشقتم آقای من...