X
تبلیغات
یه جای دنج و کوچیک برای من وعشقم


یه جای دنج و کوچیک برای من وعشقم

چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 12:35، تولدی دوباره وشروع زندگی عاشقانه همراه با قلبی تپنده

سلام دوستان حالتون چطوره خوبید؟خوشید؟چه خبر؟ممنون ماهم خوبیم خوشیم هیچ خبر سلامتی زندگی متاهلی هم که داره خیلی خوش میگذره ؟ ایشالله همه به عشقشون برسن............. ببخشید دیر به دیر بهتون سرمیزنیم زندگی متاهلی انقد بهمون خوش میگذره که باور کنید وقتی واسه کارای دیگه نمیمونه.خب از سلام احوال پرسی بگذریم......

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ماهگرد یکی شدنمون مبارک

فردا 16 و ماهم 16 فروردین واسه ی همیشه پیوند یکی شدن بستیم این روز رو اول به خانومم و بعد به همه تبریک میگم امیدوارم روز به روز همه و ما خوشبختتر بشیم منکه با خانومم همیشه و هر لحظه خوشبختم و لحظه های قشنگیرو باهم میگذرونیم روز مادرم با یکم تاخیر تبریک میگیم

ازدواج تنها پیوند زمینی است که در آسمانها بسته میشود

پیوند زیبایمان مبارک باد

دیدم که به عرش شور و شوقی برپاست

     برپا گـــــر این بزم شعف، ذات خـــداست

    گفتــــــــــم به خِـــــــرد چه اتفاق افتاده

     گفتا که عروســی مادوتاست


برچسب‌ها: ازدواج, تبریک ازدواج, پیوند ازدواج
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام به دوستای خوبم میخوام یکم از روز عقدمون بگم روز جمعه صبح قرار عقدمون بود و بعدش ناهارو ه جشن کوچیک این کلی بود و حالا میخوام واضح تر بگم چندروز قبلش من و خانومی باهم رفتیم دفترخونه و روز جمعه مورخ 16/01/92 رو برای عقد رزرو کردیم.خلاصه هرجور بود روز جمعه رسید و همه خونه آبجی بودیم تا ازاونجا بریم دفترخونه صبح که بیدارشدیم تا صبحانه خوردیم و به خودمون امدیم دیدیم ساعت نه شده حالا ما باید ساعت 11 قرار بود دفترخونه باشیم خلاصه هرچی عجله کردیم ولی بازم دیر به دفترخونه رسیدیم یعنی ساعت 11:30 همین وارد شدیم خطیب عقد روبه من گفت آقا داماد چرا دیر کردی منم گفتم اشکال نداره پیش میاد خلاصه ما رفتیم سر سفره و بعد یدفعه من و بیرون کردن منم با کمال تعجب رفتم بیرون بعد فهمیدن دلیل اینکار چیه آخه باید عروس قرآن بخونه بعد دوماد وارد بشه خلاصه عروس خانم قرآن میخوند و من وارد شدم ونشستم کنارش سر سفره.... ان نکاح وسنتی....آقا داماد وکیلم ؟ با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بلههههههههههههههه.....عروس خانم به مهرمعلومه آیا بنده وکیلم؟با توکل به خدا و اجازه بزرگترا بلهههههههههههههههههههههه.....مبارک باشه  بعدش رفتیم خونه و پذیرایی و جشن ورقص من و انداختن وسط .... منم که رقص بلد نیستم خدایا چکارکنم یکم دست تکون دادم و بخودم یه تکون دادم.جای همتون خالی بود همچین من و خانومی باهم ست شده بودیم یه لباس عقد آبی و منم لباسم آبی روشن تر خیلی خوش گذشت و کلی عکس گرفتیم و اولین ناهار مشترکمون و باهم خوردیم خیلی خوب بود فقط این عکاس همه جا باهامون بود حتی موقع ناهار خوردن .....

خدایا شکرت که ماروبه هم رسوندی امیدوارم همه ی عاشقا به عشقشون برسن 

نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد

نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها

نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است



برچسب‌ها: عاشقانه ها, شعرعاشقانه, حرف های عاشقانه, ازدواج, عقد
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکر گذار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام اینجا اتاق من.منو اقاییم کنار هم نشستیم و داریم این مطلب رو براتون میذاریم.واقعا چقد خوبه که باهمیم از خدا میخوام همه عاشقا به عشقشون برسن...۳روز دیگه عقدمونه واقعا واقعا خوشحالیم...امروز سیزده بدرم واقعا خوش گذشت ، امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه  اولین سیزده بدری بود که من وعشقم باهم بودیم خیلی خیلی خوش گذشت بهترین لحظه های زندگی رو با خانومم دارم واقعا زندگی خیلی برام شیرین شده از وقتی که عشقم دیگه واسه من شده...آره واسه ی من... هم صبحه خوب هم بعدازظهره خوب هم شبه خوب ...یه زندگیه واقعا خوبو شیرینو بدون هیچ نگرانی...خدایا شکرت که بهترینارو به من دادی...


رونوشت:

سلام آرش جون داداش باورکن میخوام جوابتو بدم ولی ایمیلم بازنمیشه نظرهم که خصوصی میذاری هیچ آدرس وبلاگی هم که ازت ندارم یعنی فیلترشده متاسفانه (وب به این خوبی بگو آخه چرا فیلتربشه....)خب داداش ازاینکه برامون آرزوی خوشبختی کردی ازت ممنونم ایشالله توهم به همه ی آؤزوهای قشنگت برسی بازم ممنون...


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

هیچ لحظه ای به اندازه ی لحظه های با تو بودن شیرین نیست

لحظه ی دیدن تو

لحظه ی تموم شدن دوری تو

لحظه ی عاشقانه ی من

لحظه ی گرفتن دستهای پر مهرت

لحظه ی با تو بودن

در کنار تو بودن

سلام...دیروز رفتیم واسه ازمایش...قراره فردا جوابشو بدن اگه خدا بخواد انشالله۱۵یا۱۶عقدمون باشه...

خدایا بازم شکرت که همه چی خودش جور شد... محمدم خیلی دوستت دارم..

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام...سلام بعد از چند روز.امروز۹۲.۱.۱روزه عیدو به همه دوستای خوبم تبریک میگم...ایشالله یه سال پر از برکتو مهربونی واسه همه باشه وایشالله همه به ارزوهای قشنگشون برسن...از خدامیخوام تموم نفرتا از دلا پاک بشه و بجاش دلامون پر بشه از مهربونی و لطف ومحبت...

۲۸ با مامان وابجی وزنداداش محمدم رفتم خونشون ...در حال آماده کردن سفره ناهار بودیم که محمدم امد...اوه کلی خوشحال شدیم ومنم یکم شکه چون همیشه اقایی ساعت ۲میومدولی اون روز ساعت ۱۲امده بود...به اقاییم متاسفانه واسه عید مرخصی نداده بودن...قراره تا۵عید تو پادگان باشه...وقتی گفت بغض تموم وجودمو گرفت...اصلا نمیتونستم حرف بزنم...به زور ناهارو خوردم...

وایی خدایا آقاییم چقد نقشه کشیده بود واسه عیدولی...

دیروز عیدکه شد فورا زنگ زد وعیدمونو تبریک گفت...الهی من فداش بشم...وایی چقد دلم براش تنگ شده...بدون محمدم حوصله رفتن به هیچ جا روندارم...

خدایا مواظبه اقام باش...خدایا فقط میسپارمش دسته خودت چون تو بهترینی...از بهترینم محافظت کن...

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام حالتون چطوره ماهم خوبیم خداروشکر همه چی داره همونجور که میخوایم پیش میره نمیدونید چقد خوشحالیم ازینکه داریم بهمدیگه میرسیم واقعا روزای جدید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییییی خوب و شیرین زندگیمون داره شروع میشه دیشب که از خونه خانومی اینا امدیم مگه خوابم میبرد نمیدونید انقد خوشحال بودم نمیتونستم بخوابم چشامو که میبستم تمام اتفاق ها و صحنه ها چهره ی همه میومد جلو چشام و با خودم میخندیدم وایییییییییی خانومی میخواست چاییرو بیاره یه شال سفید خوشگللم سرش بود منم یواشکی نگاش میکردم مث ماه بود خانومم شیرینی هم برام آورد که حسابی بهم چسبید ولی انقد گفتن تو باید دوتا بخوری نه یکی اصلا بخور نخور کردن کلی خجالت کشیدم خلاصه همونطور که خانومی هم گفتش قرار گذاشتیم برای آخر هفته که بله برون و ...... حالا بهتره فعلا خدافظی کنمو با خبرای جدید تر که آخر هفته اپ میشه دوباره خدمتتون برسیم پس فعلا....

خدایا شکرت که من و خانومی رو داری بهم میرسونی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام...امروز با مامان رفتم یه شال چروک سفیدو خوشکل گرفتم .نیم ساعت بعد شام ساعت حدودا ۹آقام اینا امدن...منم همچنان پر از استرس.....تو اتاق نشستم تا مامان بیاد دنبالم وبرم سلام وخوش امد گویی بگم...وایی باورتون نمیشه محمدم خوشکلتر از همیشه کنار داداش بزرگش نشسته بود سر بزیر....

بعد از سلام رفتم و پیشه مادر شوهره ماهم نشستم....شاید باور نکنید ولی فرشتس...واقعا زنه خانم وفهمیده ومهربونیه...

خلاصه بابام اینا شروع کردن به تنظیم روز  عقدو  رسمو رسومات که مهریه چقد بشه واینا....

منم به مناسبته سال تولدمون که واسه منو آقاییم یکیه ۷۲تا شاخه گل سرخم اظافه کردم که آقا داداش بزرگشون گفتن که حکمش شلاقه....آخه داداشه اقایی دارن واسه حقوق میخونن وفک کنم ترم اخراش باشن...

خلاصه بعد از یکمی شوخی سر این قضیه بابام گفت که پنج شنبه ای که داره میاد نشون یعنی بله برونه خودمون واون طرفه عید بعد از ایام فاطمیه عقد....

خواهر شوهرمم که آرایشگره از اول تا اخر فک کنم در فکر این بود که چطوری میخواد این همه موصورتمو برداره....جاریه بزرگمم کنارش نشسته بودو فقط میخندید.....منم خجالتی....

خدایا بخاطره همه چی شکرت

خدایا شکرت که واقعا داری مارو بهم میرسونی...

خداییییییییییییییییییییا شکرت بخاطره همه چیز....

محمدم خیلی دوستت دارم....ایشالله بتونم تمام خوبی هاتو جبران کنم...گرچه خیلی زیاده....

محمدم فقط واسه خودمی....عاشقتم آقای من...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط i&mylove| |

مال هم میشیم ما امشب تا یه چند لحظه ی دیگه فقط چشمام که باهات نیست دلمم همینو میگه
حالا میشه از نگات شوق دوست داشتنوفهمیدباورش اولا سخت بود ندارم سر این تردید
منو تو مال همیم دل خوشیم هم مرزه تورو داشتن واسه من به همه چی می ارزه

وقتی اومدی کنارم چشم تو قلب مو دزدید با همون نگاه اول دل من بد جوری لرزید
خب میدونی که حضورت تموم دل خوشی یامه با همین ترانه میخوام عشقموبدم ادامه عشقمو بدم ادامه
منو تو مال همیم دل خوشیم هم مرزه تورو داشتن واسه من به همه چی می ارزه

امشب قراره که خانواده محمد تشریف بیارن خونمون واسه شب نشینی و صحبت کردن...

خدایا هزاران هزار مرتبه ششششششششششششششششششششکرت

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام...سلام به همه مخصوصا دوستای خوبمون.دیروز محمدمو مامانش آمدن خونمون تا بابا شرایطشو بگه...

ساعت۹و۵۹دقیقه امدن خونمون .مامان گفت تا صدات نکردم از اتاقت نیا بیرون...بعد از چند دقیقه که نشستن مامان امد دنبالم وبا هم رفتیم پیششون...منم رفتم جلو وبه مامان آقایی دست دادمو سلام کردم...زنداداششم امده بود به اونم سلام کردمو بعدرفتم پیشه داداشم نشستم....

باباومامان آقایی شروع کردن به حرفیدن که بعد مامانم گفت ما بریم داخل اتاق باهم حرف بزنیم....

وایی از خنده داشتم رودده پر میشدم...یکم همدیگه رو نگاه کردیمو خندیدیم بعد برای اینکه ضایع نباشه الکی چند تا سوال پرسیدیمو زودی امدیم بیرون...

مثل اینکه باباهم قبول کرد...اون طوری که بابا گفت قراره اول بریم گروه خون بعد یه شب که داداشه اقایی وکلا خانوادش امدن واسه نشونو محرمیت....

خدایا شکرت...خدایا کاری کن موقع سال تحویل پیشه اقام باشم....


محمد نوشت :

امروز قراره مامان بزنگه خونه خانومی که قرار بزارن یبار دیگه بریم خونشونو حرف های نهایی رو بزنیم و تصمیم گیری کنیم که دوباره چه موقع بریم برای بله برون و نشون و آزمایش خون و اینا

خدایا شکرت که ماروبهم داری میرسونی

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط i&mylove| |

سلام.امروز مامان محمدم امد خونمون برای خاستگاری...وقتی از در امد تو خونمون منم رفتم جلو وبهش سلام کردم وخوش امد گویی گفتم و مامانش هم امد داخل سالن پذیراییمون وکنار مبل نشست.مامانم کنارش وآبجیمو خواهرزادمم کنارش نسشتند منم روبروشون کنار بخاری نشستم...چند دقیقه ای که گذشت رفتمو واسه مادر شوهر آیندم چایی اوردم.بعد دوباره سر جام نشستم...مامان محمدم شروع کرد از خودشونو خانوادشون گفتن...بعد مامانمم مارو معرفی کرد.بعد از این حرفا مامان محمدم گفت که من چند روز دیگه زنگ میزنم تا خبر قطعی رو ازتون بگیرم وشمام هر جا که دوست داشتید در باره ما تحققیقات لازم رو بکنید...بعد از اینکه مامان ش رفت مامانمم بدو بدو زنگ زد به بابا گفت که اره خانومه مامان محمد همونی که چند بار امد خونمون واسه کاپیوتر بوده و اینا...بابامم مثل اینکه حرفی نداشته چون مامان میگفت اگه میلش نبوده میگفته نه واینا....

خدایا شکرت که داری منو آقاییمو به هم میرسونی...

خدایا شکرت که داری یکی دیگه از بزرگ ترین خواسته هاموبرر اورده میکنی...

خدایا بخاطر همه داده هاتو نداده هات شکرت....

خدایا بازم مثل همیشه عزیزمو میسپارم به دستت...

مواظبه عشقم باش....

خدایا ششششششششششششششششششششششششکرت

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

بنام کسی که هرچی بخواد همون میشه...

امروز۱۵ اسفند۱۳۹۱.فقط ۱۴ روز دیگه مونده تا عید...امروز قرار بود مامان محمد بزنگه خونمون...از صبح تاحالا دل تو دم نیست....نمیدونم میفهمید حسمو یانه...صبح به خاله کوچیکم که در جریان دوستیمون بود گفتم که بیاد خونمون تا منم در جریان باشم...

ساعت۱۲ونیم منو دوستم تو کلاس بودیم که خاله اس دادو گفت مامانش زنگ زده بوده بار اول که مامانم نونوایی بوده برای بار بعد اون میگفت که گفته فردا بیان...آخ جونم از یه لحاظ خیلی خوشحال شدم.... ولی خیلی خجالت میکشم برم خونه....استرس دارم زیاد.......................واسمون دعاکنید تو رو خدا....شب اگه تونستم بقیشو مینویسم که چه اتفقاقی میوفته.....

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

هوا هر وقت که بارونیست | تو فکر من چراغونیست | هموناییست که میدونی

مگه یادم میره یکدم | تا هر وقتی که من زندم / تو بانیه غزل شعری | هم الان | هم در آیندم

دلم می خواد بیام پیشت | بزارم سر روی دوشت | بگم میمیرم از عشقت

برم گمشم تو آغوشت | من و تو زیر بارون بود | به جون هم قسم خوردیم

تو چشم هم نگاه کردیم | نگاه کردیم از عشق مردیم

 

دلم می خواد بیام پیشت | بزارم سر روی دوشت | بگم میمیرم از عشقت

برم گمشم تو آغوشت | من و تو زیر بارون بود | به جون هم قسم خوردیم

تو چشم هم نگاه کردیم | نگاه کردیم از عشق مردیم

هنوزم عاشق عشقم | نمیشی تو فراموشم | تو آتیش بازیه عشقی
تو این احساس خاموشم | تو این احساس خاموشم
چه خوب میشد بیای پیشم | بیای عطریشه آغوشم
تو جون و زندگیم هستی | من از عشق تو مینوشم | من از عشق تو مینوشم

دلم می خواد بیام پیشت | بزارم سر روی دوشت | بگم میمیرم از عشقت

برم گمشم تو آغوشت | من و تو زیر بارون بود | به جون هم قسم خوردیم

تو چشم هم نگاه کردیم | نگاه کردیم از عشق مردیم

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط i&mylove| |

سلام...

سلام به همه بازم مخصوصا به آقای عزیزتراز جونم...محمدم میدونم تو این روزا خیلی داره روت فشار میاد...میدونم چقدسخته اقاجونم...میدونم هرکاری میکنی واسه بهم رسیدنمون....خیلی دوستت دارم اقای من خیلی دلم برای نگاه قشنگت تنگ شده...ایکاش میشد خیلی زودتر بهم برسیم تا واسه همیشه نگاهتو داشته باشم...نمیدونم چطوری باید عیدو جدا ازت سر کنم...چقد نقشه کشیده بودما...ولی دیشب.......ایکاش خدا خودش همه چی رو درست کنه...

می دونی عشق یعنی چی؟؟؟

              یعنی داشتن اونی که ستایش کردنش تمومی نداره مثل:

                                                                                           تو... 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط i&mylove| |

سلام به عزيز ترين كسم اقا محمدم بعد سلام به همه دوستاي خوبمون...

چطوريد خوبيد؟ما كه خداروشكر،خوبه خوبه خوبيم...مخصوصا اين چند روز اخير...

چون كلا روزاي خوب خبراي براي خوب خوب...

صبركنيد براتون بگم.منو ومحمد البته با اجازه ي بزرگتراشون قراره كه تو عيد نشون هم بشيم اگه خدا بخواد...فقط الان مونده اجازه باباي آقايي كه واسه عيد پاپيش بذارنو...

نميدونيد چقدخوشحاليم واقعا روزاي خيلي خوبيه..

خدايا بخاطر همه چي ازت ممنونيم...

ممنونيم كه ما رو فقط وفقط واسه هم افريدي وما رو كناره هم خوش بخته خوش بخت ميكني...

بعدش محمدم مرسي كه انقدصادقانه واز ته قلبت دوستم داري وفقط وفقط براي مني...

تو يكي از فرشته ي هاي پاكي هستي كه خدا فرستادتت فقط واسه من...خيلي دوستت دارم اقايي...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط i&mylove| |